قَالُواْ يَا أَبَانَا مَا لَكَ لاَ تَأْمَنَّا عَلَى يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُ
لَنَاصِحُونَ 
11 . They said : O our father! Why wilt thou not trust us with Joseph , when lo! we are good friends to him? 11. (و براى انجام اين كار، برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: «پدرجان! چرا تو درباره (برادرمان) يوسف، به ما اطمينان نمىكنى؟! در حالى كه ما خيرخواه او هستيم!
|
أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُ
لَحَافِظُونَ 
12 . Send him with us tomorrow that he may enjoy himself and play . And lo! we shall take good care of him . 12. فردا او را با ما (به خارج شهر) بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند; و ما نگهبان او هستيم!»
|
قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُواْ بِهِ وَأَخَافُ
أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ 
13 . He said : Lo! in truth it saddens me that ye should take him with you , and I fear lest the wolf devour him while ye are heedless of him . 13. (پدر) گفت: «من از بردن او غمگين مىشوم; و از اين مىترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد!»
|
قَالُواْ لَئِنْ
أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَّخَاسِرُونَ 
14 . They said : If the wolf should devour him when we are ( so strong ) a band , then surely we should have already perished . 14. گفتند: «با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزى) ممكن نيست!)»
|
فَلَمَّا ذَهَبُواْ بِهِ وَأَجْمَعُواْ أَن يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَةِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا
إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـذَا وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ 
15 . Then , when they led him off , and were of one mind that they should place him in the depth of the pit , We inspired in him : Thou wilt tell them of this deed of theirs when they know ( thee ) not . 15. هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفىگاه چاه قرار دهند، (سرانجام مقصد خود را عملى ساختند;) و به او وحى فرستاديم كه آنها رادر آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت; در حالى كه آنها نمىدانند!
|
وَجَاؤُواْ
أَبَاهُمْ عِشَاء يَبْكُونَ 
16 . And they came weeping to their father in the evening . 16. (برادران يوسف) شب هنگام، گريان به سراغ پدر آمدند.
|
قَالُواْ يَا أَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ
وَتَرَكْنَا يُوسُفَ عِندَ مَتَاعِنَا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَمَا أَنتَ
بِمُؤْمِنٍ لِّنَا وَلَوْ كُنَّا صَادِقِينَ 
17 . Saying : O our father! We went racing one with another , and left Joseph by our things , and the wolf devoured him , and thou believest not our sayings even when we speak the truth . 17. گفتند: «اى پدر! ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم، و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم; و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشيم!»
|
وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ
بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ
وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ 
18 . And they came with false blood on his shirt . He said : Nay , but your minds have beguiled you into something . ( My course is ) comely patience . And Allah it is whose help is to be sought in that ( predicament ) which ye describe . 18. و پيراهن او را با خونى دروغين (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند; گفت: «هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته! من صبر جميل (و شكيبائى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت; و در برابر آنچه مىگوييد، از خداوند يارى مىطلبم!»
|
وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ فَأَرْسَلُواْ
وَارِدَهُمْ فَأَدْلَى دَلْوَهُ قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً
وَاللّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ 
19 . And there came a caravan , and they sent their water- drawer . He let down his pail ( into the pit ) . He said : Good luck! Here is a youth . And they hid him as a treasure , and Allah was Aware of what they did . 19. و (در همين حال) كاروانى فرا رسيد; و مامور آب را (به سراغ آب) فرستادند; او دلو خود را در چاه افكند; (ناگهان) صدا زد: «مژده باد! اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى!)» و اين امر را بعنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند. و خداوند به آنچه آنها انجام مىدادند، آگاه بود.
|
وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ
دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ 
20 . And they sold him for a low price , a number of silver coins ; and they attached no value to him . 20. و (سرانجام،) او را به بهاى كمى -چند درهم- فروختند; و نسبت به( فروختن) او، بى رغبت بودند (;چرا كه مىترسيدند رازشان فاش شود).
|